وحشی بافقی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

ما چون ز دری پای کشیدیم ...کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم... بریدیم

 

دل نیست کبوتر ...که چو برخاست... نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ... پریدیم

 

رم دادن صید خود ...از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ...رمیدیم

 

  مولانا شمس‌الدین یا کمال‌الدین محمد وحشی‌بافقی یکی از شاعران نام‌دار سدهٔ دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق(یزد) چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده هم‌زمان بود و ...


 
باران
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

خیلی دلم می خواست چیزی بنویسم اما هیچی از فیلتر ممیزی رد نمی شه!


 
خونه مادربزرگه- بخش پنجم
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

     چه در بهار و چه تابستون، اولین کار ما بچه ها، شستن حوض وسط خونه بود. برای این کار اول با شلنگ آب بیشتر آب حوض را در منبع زمینی کنار حوض تخلیه می کردیم و بعد نوبت به گرفتن ماهی ها می رسید که خیلی هیجان انگیز بود. هر کدوم از ما با یه کاسه یا آبکش تو کف حوض لابه لای لجن ها دنبال گرفتن ماهی بودیم! دستِ کم یکی از ما در حین تلاش، لیز خورده و می افتاد تو لجن!نیشخند

عکس تزئینی است!

   

 جستجوی لجنی معمولا با کشفیات دیگری نیز همراه بود! کلیدهای زنگ زده، قاشق، چنگال و از همه جالب تر سکه های پول! بعد از اتمام مکاشفه با کفگیرهای مخصوص دیگ های بزرگ و خاک انداز، لجن ها رو می ریختیم توی دلو لاستیکی و از حوض خارج می کردیم اما نمی دونم که چرا از سرنوشت بعدی لجن ها چیزی به خاطر ندارم!  بسیجی وار کف، دیواره و پاشوره رو تمیز کرده و با کمی آب، باقیمانده حاصل از سایش حوض را شسته و به چاه می ریختیم! قمه را در جای خودش محکم می بستیم!  خیلی قدیم تر از اینکه این خونه جولانگاه بچه های هم نسل من بشه، حوض از آب قنات پر می شد اما از وقتی من به یاد دارم بعد از تمیزکاری با آب لوله کشی در طول یک روز، لبریز از آب زلال می شد! در اولین  طلوع آفتاب که آب حوض هنوز شفاف بود، کاشی های سبزرنگ در زیر نور می درخشید!

 

    

   اولین شیرجه ها خیلی لذت بخش بود! یکی از این تابستون ها، حسین آقای نوری بابای امید که هم پسردائی پدرم و هم شوهر عمه من بود، یه قایق لاستیکی خریده و دیگه عیش ما جور بود! باور نمی کنید که این قایق با عرض تقریبی70سانتی و طول یک و نیم متری، گنجایش چند نفر رو می تونست داشته باشه! خود حسین آقا و برادرش حسن آقا، عمو اکبر، مهدی و مجید(پسرهای عمه صدیقه)، من و امید و حامد(برادر کوچکتر امید که هنوز پوشک می بست) ولی نه دیگه این قایق بی چاره طاقت نیاورده و با یه چرخش سریع همه مسافران رو وسط حوض پیاده کرد! آخ آخ فقط من و امید با مایو بودیم و بقیه لباس هاشون تنشون بود! خلاصه همه از حوض خودشون رو کشیدن بیرون و به غیر از اون قایق واژگون یه چیز دیگه هم تو آب باقی بود و اون چیزی غیر از پوشک حامد نبود که البته سر و پای این طفلک زیر آب بوده و فقط پوشکش به چشم میومد! حامد هم نجات پیدا کرد و البته خیلی زود گریه رو گذاشت کنار و با حیرت، غرق در تماشای قه قه های خنده بقیه شد! این اتفاق برای من و امید خیلی با منفعت بود، چون پول های خیس جیب بزرگترها و با اتو خشک شدن اون ها برای ما با پورسانت به همراه بود!!!

 

ادامه دارد ...

 


 
سرقت بدون اسلحه!
ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

شهریار، مسعود، امید و آرش

یادمه تو بسیاری از فیلم ها و سریال هایی که در کودکی می دیدیم، آدم های خلافکار خیلی محبوب تر از پلیس ها و شهروندهای عادی بودن! در اغلب این داستان ها، سرقت های گروهی صورت می گرفت و همیشه وقتی کار از کار می گذشت پلیس های بی عرضه از راه می رسیدند!

   من و امید(پسر عمه) هم تحت تاثیر اینجور فیلم ها در یه سرقت برنامه ریزی شده به مرکز هواشناسی در وسط جنگل مَجومِرد یورش برده و کلی دماسنج های جورواجور و لوازم اندازه گیری دزدیدم! که البته برای جلوگیری از بدآموزی شما فکر کنید که قرض گرفتیم!!!(امید6ساله و من 8ساله بودم!) یادمه که چه احساس غروری داشتیم وقتی در حال برگشت به خونه ننه ربی بودیم!  

   ولی چشمتون روز بد نبینه که وقتی پیروزمندانه برگشتیم این احساس حتی یک دقیقه هم دوام نیاورد و با تهاجم نماینده قانون تو خونه یعنی باباجواد مواجه شدیم!(البته خیلی با عرضه تر از نمایندگان قانون تو فیلم ها به نظر می رسید!) من که در یه حرکت انتحاری پریدم وسط حوض و امید هم  همچنان تحت تعقیب بابا جواد به تلاش برای فرار ادامه می داد که فرشته نجات از راه رسید! بله خانعلی(پسرِ عمهِ فخری) از در اومد و لوازم رو جمع کرده و در یه اقدام هوشمندانه، جوری که آب از آب تکون نخورد اون لوازم رو به محل اصلی برگردوند!  

   تا به امروز چون باور کردیم که همه نمایندگان قانون بی عرضه نیستند و همیشه هم شانسی مثل خانعلی، ممکنه ما رو نجات نده, دیگه چنین دلاوری هایی مرتکب نشدیم! باور کنید!

 


 
← صفحه بعد